تبلیغات
روی خط ولایت - .

.

نویسنده :محمد حسینی
تاریخ:سه شنبه 2 مهر 1392-10:51 ق.ظ

حدود ظهر بود و من از فرط خستگی، گرما و کم آبی رو سینه تپه‌ای نشسته‌ بودم، وحید اومد و روبروی من ایستاد، تو شیب تپه ایستادن اون با نشسته من تقریبا هم قد و اندازه شده بودیم که ناگهان یه خمپاره 120 با غرش رعب آورش...
به گزارش خبرنگار ویژه‌نامه دفاع مقدس باشگاه خبرنگاران، دفاع مقدس نعمتی از جانب خداوند متعال به ملت ایران بود و امروز وظیفه حفظ و نگهداری از فرهنگ ایثار و شهادت بر عهده ما گذاشته شده است،‌ لذا به پاس قدردانی از پیشکسوتان هشت سال دفاع عزتمندانه از آب و خاک ایران اسلامی گفتگویی را برخی از این عزیران ترتیب داده‌ایم آنچه می‌خوانید خاطره‌ای است از مرتضی رضاییان است که با عنوان فرمانده تیم در عملیات والفجر یک شرکت داشته است.

منطقه ابوغریب، اونایی که تو این منطقه بودن از تپه ماهورهای اون خاطره‌های زیادی دارن، من و وحید هم تو ابوغریب تو یه دسته بودیم، پسر ساده‌ای بود از اونایی که به قول بچه‌های جنگ  نور بالا می‌زد؛ صبح عملیات بود، پشت خط منتظر فرمان حرکت بودیم.

آفتاب شدید بود و رمل‌ها داغ، هر کس خودشو به کاری سرگرم کرده بود تا سنگینی انتظار اذیتش نکنه، وحید هم قرآن کوچیک‌شو از جیب پیراهن خاکیش در آورد و شروع به قرائت کرد بعدشم گذاشت تو جیبش، بی‌اختیار دست کردم تو جیب راست پیراهنش و قرآن رو درآوردم، بوسیدم و گذاشتم جیب سمت چپ پیراهنش، بنده خدا فکر کرد چون مسئول تیم هستم دارم بهش تحکم می‌کنم، برای همین چیزی نگفت و با یه نگاه محجوب از موضوع گذشت.



چند ساعتی گذشت حدود ظهر بود و من از فرط خستگی، گرما و کم آبی رو سینه تپه‌ای داخل شیار شهادت نشسته بودم؛ (شهادت اسم یه گروهان از گردان انصارالرسول بود).

وحید اومد و روبروی من  ایستاد، تو شیب تپه ایستادن اون با نشسته من تقریبا هم قد و اندازه شده بودیم که ناگهان یه خمپاره 120 با غرش رعب آورش، رو نقطه خط الراس جغرافیایی تپه و پشت سر من به زمین نشست، نمیدونم تو اون وضعیت خستگی و گرما  و بی حالی سرم رو دزدیدم یا نه؛ ولی در هر حال یه ترکش از بالای سر من پِر پِر کنان و تو یه لحظه به سینه وحید خورد، اونم درست مقابل چشمای من، سینه وحید شکافت.

اما نه، اون هیچ صدمه‌ای ندید! چون اون ترکش داغ 12سانتی با لبه‌های تیز و برّان که قادر بود گردن یک نفر رو قطع کنه، به سمت چپ سینه وحید خورد و قرآن را سوراخ کرد و رو زمین افتاد، وحید یه نگاه به من کرد و گفت تو می‌دونستی؟ گفتم نه،‌ من فقط عادت دارم قرآن رو سمت چپ بگذارم تا به قلب نزدیکتر باشه و بی‌اختیار برا تو هم این کارو کردم، ترکش رو برداشتم، داغ بود، دستم رو سوزوند، اون رو به وحید  دادم و گفتم بذار  کنار قرآنت، خودش یه خاطره قشنگه!



فردای اون روز وحید و یکی دو نفر دیگه از بچه‌ها با یک خمپاره  مجروح شدن و در حالی که با همون روحیه با صلابتش چیزی جز ذکر نمی‌گفت، پاشو که از مچ قطع شده بود دادم دستش، سوار آمبولانس کردم و بهش گفتم "رفتی عقب حتما سفارش کن برامون آب بفرستن".



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
viagra tales
شنبه 18 خرداد 1398 12:59 ق.ظ

Pretty element of content. I just stumbled upon your web site and in accession capital to say that I acquire actually enjoyed account your weblog posts. Anyway I will be subscribing for your augment and even I success you get right of entry to consistently rapidly.
How long does Achilles tendonitis last for?
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:46 ق.ظ
Incredible points. Great arguments. Keep up the amazing spirit.
http://ragins12.blog.fc2.com
شنبه 14 مرداد 1396 06:09 ق.ظ
hello!,I love your writing very a lot! percentage we be in contact
extra about your post on AOL? I require an expert
in this house to solve my problem. May be that's you!
Having a look forward to see you.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo